معماری یکجور عشق است. عشقی غلیان یافته در من، که این روزها، کمتر از آنچه وجودم میطلبد، پاسخم می دهد. کار، کافی نیست! رد خطها را در پلانهایی که خوشم میآید میگیرم و از این فضا به آن فضا میگردم. پلهها، رمپها، آسانسورها؛ این مهرههای کلیدی جابجایی در ارتفاع، این دیوارهای همراستا و برهم، درها، پنجرهها، داکتها، کف و سقف... همه دارند صدایم میزنند. گیج و درهمم... خدایا همه آنچه دارم، برای همهٔ آنچه میخواهم باشم، بس نیست؟! مرا سر جایم بگذار، لطفا...
برچسب: مطالبه,
نویسنده: یوسف میرزایی
اما مهمترین درس: عالم محضر خداست...
برچسب: بماند,
نویسنده: یوسف میرزایی
حدود یک هفته است که به همراه مادرم در سفرم. بنا گذاشتهایم که پدر و همسرم در پایان هفته دیگر به ما ملحق شوند. و بالطبع برای ما حالا فرصت دلتنگیست. دلتنگی وقتی بیجواب روشنی میماند، طعم گسی پیدا میکند؛ از آن جنسی که در پست قبلیام پیدا بود. از آن جنسی که در نوشتههای دوران نامزدی و عقدمان هم معلوم است. من مردی دارم که محبتش در رفتار و در کار و حتی در سر انگشتانش به فعل در میآید ولی کلامش برای ابراز علاقه همیشه عاجز است. دور ماندن از چنین مردی اول ماجراست...
لطفا این یک قلم را دم نقد با ما حساب کن آقای مهربان؛ مقام سکوت و رضا...
پینوشت: شاید باور نکنید، ولی همین الان؛ یعنی دقایقی پس از انتشار پست، این پیامک تبلیغاتی به دستم رسید:
«سرآمد طاعت صبر و رضاست
ولادت امام رضا مبارک
دبستان ... »
خیلی چسبید. خیلی! ممنون از نشانهها. ممنون از جواب...
برچسب: حاجات,
نویسنده: یوسف میرزایی
مردها شاید فکرش را هم نکنند ولی ما، یکی از لذتبخشترین حسهای دنیا را وقتی تجربه میکنیم که با موهای باز و لباس آزاد و یقهای شل، صورتمان را با مشت مشت آب، زیر سقف آبی آسمان بشوییم، بعد سرمان را به سمت گلهای ختمی و لاله عباسی بگردانیم و نسیم خنک را روی پوستمان احساس کنیم؛ باد هم؛ دلبرانه و بازیگوش بدود میان پیراهن...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی